************************************************************************* ***** ***************************************************** تشرف یافتگان به محضر امام زمان (عــــج) ---3 - نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
در سختی، دوست آزموده می شود . [امام علی علیه السلام]
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
 RSS 
 Atom 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 195037
بازدید امروز : 67
بازدید دیروز : 37
... درباره خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
مدیر وبلاگ : عاشق مهدی (عج)[77]
نویسندگان وبلاگ :
محمد
محمد[0]

مطالب و تصاویری پیرامون زندگی با برکت ائمه معصومین (س)

... لوگوی خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
... پیوندهای روزانه...
حضرت زهرا (س) [246]
امام حسن مجتبی(ع) [572]
امام سجاد (ع) [2409]
اینترنت رایگان [537]
پیامک رایگان [203]
امام جواد (ع) [248]
عضویت در سایت [57]
گنجینه تصاویر [249]
حضرت مهدى(عج) [134]
حضرت عباس (ع) [1275]
وبلاگ رایگان [68]
حضرت فاطمه معصومه (س) [1018]
حضرت امام خمینی(ره) [219]
مسجد مقدس جمکران [123]
پیکر سالم شهید پس از 16 سال [425]
[آرشیو(15)]


دسته بندی یادداشت ها
منجی[19] . اهل بیت(ع)[9] . معصومین(ع)[7] . اینترنت رایگان[2] . پیامک رایگان . تصاویر . شماره تلفنها . صالحین . عضویت رایگان . فرهنگ لغت . ماه محرم . معرفی وبلاگ . آشپزی .
.... بایگانی....
پیامبر مهربانی و رحمت حضرت محمد (ص)
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)
السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)
کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)
امام سجاد (علیه السلام)
امام نهم حضرت جواد الائمّه علیه السلام
یا صاحب الزمان (عج) یا فارس الحجاز ادرکنی
حضرت ابوالفضل عباس (علیه السلام)
حضرت امام خمینی(ره)
شهدا
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان

...حضور و غیاب ...
یــــاهـو
... دوستان من ...
قافله شهداء
مرکز اهداء اعضای بدن
اس ام اس خنده دار و طنز
سخن دل
دائره المعارف اعجاز قرآن
مجنون
ایجاد وبلاگ شخصی
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان
گنجینه تصاویر
*** عضویت در سایت ***
نقشه راههای کشور
شمیم حیات
ایجاد وبلاگ رایگان
حدیث نفس
عشق سرخ
یادداشتها و برداشتها
شهید محمدهادی جاودانی (کمیل)
انتظار نور
صحن دفتر دلم
عاشق آسمونی
لشکر فرهنگی یوسف زهرا
کشکول

... لوگوی دوستان من ...







... اشتراک...
  ... طراح قالب...


  • تشرف یافتگان به محضر امام زمان (عــــج) ---3

  • نویسنده : عاشق مهدی (عج):: 87/5/20:: 9:0 صبح

    آیة اللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى
    فردى بنام سیّد بحرالعلوم یمنى که زیدى مذهب بود، وجود مقدس حضرت مهدى (علیه‏السلام) را انکار مى‏نمود و مکاتبات زیادى با علماء و مراجع شیعه داشت و بر اثبات وجود و حیات امام زمان (علیه‏السلام) دلیل مى‏خواست.
     لیکن وقتى آن بزرگان از کتابهاى تاریخى و روایى شیعه و سنّى براى او دلیل مى‏آوردند قانع نمى‏شد، سرانجام به مرحوم سیّد ابوالحسن نامه نوشت.
     ایشان در جواب نوشتند که بایستى به نجف بیایید تا جواب را شفاهاً بدهم. وى همراه فرزندش سیّد ابراهیم به نجف مشرف گردید. حضرت آیة اللّه اصفهانى ایشان و پسرش را به قبرستان وادى السلام برد و در میان آن قبرستان در مقام حضرت مهدى (علیه‏السلام) 4 رکعت نماز خواند و سپس اذکارى را بر زبان جارى کرد. تا اینکه امام زمان (علیه‏السلام) تشریف آوردند و سیّد بحرالعلوم گریه کرد و صیحه‏اى زد و بیهوش بر زمین افتاد و ...
    ... و هنگامیکه بهوش آمد، خودش اقرار کرد که حضرت را زیارت نموده است، و بعد هم که به یمن برگشت، 4 هزار نفر از مریدان خود را شیعه نمود.(4)
      احوال ایت الله ابوالحسن اصفهانى 
     یکى از علماء بزرگ که بارها امام مهدى (علیه‏السلام) را ملاقات نموده، حضرت آیة اللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى (1365 1284 ه.ق) مى‏باشد.
     مهاجرت سید ابوالحسن اصفهانى به ایران
     وى پس از فوت آیة اللّه حاج سیّد محمّد کاظم یزدى به مقام مرجعیّت رسید.
     در سال (1341 ه.ق) به دلیل مخالفت با سیاستهاى دولت استعمارگر انگلیس، از طرف دولت عراق به همراه عده‏اى از علماى بر جسته دیگر تدریجاً به ایران تبعید گردیدند. عظمت و محبت ایشان در قلوب مردم به اندازه‏اى بود که علاوه بر استقبالى باشکوه از ایشان، در روز دوم اقامتشان، شاه وقت ایران شخصاً به همراه جماعتى از اعضاء هیئت دولت و نمایندگان مجلس به محضر ایشان شرفیاب گردیده و اظهار علاقه و ارادت نمودند. هم چنین به مدت 8 ماه سکونت در شهر مقدس قم، مردم از دور و نزدیک براى زیارت ایشان به خدمتشان مشرف مى‏شدند.(1)
      مقام مرجعیت و معنوى سید ابوالحسن اصفهانى
     گرچه آیة اللّه اصفهانى ملاقاتهایى با امام عصر (علیه‏السلام) داشته‏اند لکن ما در اینجا به ذکر تشرف یکى از علماء که بسى بیشتر از ملاقات مستقیم خود ایشان با حضرت، درجه و مقام یشان رامشخص مى‏کند اکتفاء مى‏نماییم.
     جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى که از علماء و نویسنده‏گان مشهور مى‏باشد، این واقعه را بدون واسطه از مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالنبى اراکى شنیده‏اند و چنین نقل مى‏نماید: «روزى آیة اللّه اراکى براى دیدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقاى اراکى به پدرم گفت: شما از طرز تفکر ما نسبت به آیةاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى تا اندازه‏اى با اطلاع بودید و مى‏دانستید که ما نه تنها براى ایشان ترویج نمى‏کردیم بلکه در مجامع علماء و فضلاء درباره ایشان مى‏گفتیم که ما از آیة اللّه اصفهانى آنقدر کمتر نیستیم که ترویج مرجعیّت شان را بنماییم.
     پدرم گفتار ایشان را تصدیق نموده و گفتند: بله، شما چنین ادعایى مى‏کردید، ولى در واقع به مراتب از ایشان کمتر بودید حتّى مى‏توانم بگویم قابل مقایسه با ایشان نبودید».
     آیة اللّه اراکى گفتند: به هر حال امروز مى‏خواهم عظمت و شخصیّت آیة اللّه اصفهانى را براى شما بیان نمایم: یک روز در نجف اشرف مشهور شد که یک نفر مرتاض هندى که از راه حق، ریاضت کشیده و به مقاماتى رسیده، به نجف اشرف آمده است. فضلاء و علماء به دیدار او مى رفتند؛ از جمله من هم رفتم و به وى گفتم: آیا در مدت ریاضت خود دستورى به دست آورده‏اید که بوسیله آن بتوان به محضر امام زمان (علیه‏السلام) شرفیاب شد. او گفت: بله، من یک دستور که تجربه هم شده دارم و آن چنین است که: شخص بایستى با طهارت بدن و لباس به بیابانى برود و جایى را انتخاب نماید که محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضوء رو به قبله بنشیند و خطى دور خود بکشد و اذکارى را بگوید پس از اتمام این اذکار، هر کس نزد این شخص بیاید خود آقا امام زمان (علیه‏السلام) است. من هم به بیابان سهله رفتم و همان اعمال را انجام دادم. همین که تمام شد، سیدى را که عمامّه سبزى داشت، دیدم به من فرمود:بمن چه نیاز دارید؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما نیازى نیست. آن آقا فرمودند: شما ما را خواستید که به اینجا بیاییم. من گفتم: شما اشتباه مى‏کنید، من شما را نخواستم. آقا فرمودند: ما هرگز اشتباه نمى‏کنیم. حتماً شما ما را خواسته‏اید که به اینجا آمده‏ایم وگرنه ما در اقطار دنیا کسانى را داریم که در انتظار ما بسر مى‏برند، ولى چون شما زودتر این درخواست را کرده‏اید اول به دیدار شما آمده‏ایم ؛ تا حاجت شما را بر آورده، آنگاه به جاى دیگر برویم.
     گفتم: اى آقاى سیّد، من هر چه فکر مى‏کنم، مى‏بینم با شما کارى ندارم شما مى‏توانید به نزد آن کسانى که شما را مى‏خواهند بروید من در انتطار شخص بزرگى بسر مى‏برم آن آقا لبخندى بر لبانش نقش بست و از کنار من دور شد، چند قدمى بیش دور نشده بود که این مطلب در خاطرم خطور کرد که نکند این آقا حضرت مهدى (علیه‏السلام) باشند، به خودم گفتم: شیخ عبد النبى! مگر آن مرتاض نگفت، هر کس بعد از انجام اعمال نزد تو آمد خود حضرت است، تو هم که غیر از این سیّد کسى را ندیده‏اى حتماً خود حضرت هستند. فوراً به دنبالش روان شدم امّا هر چه تلاش کردم، نرسیدم، ناچار عبا را تا کردم و زیر بغل قرار دادم و نعلین را هم به دستم گرفتم و با پاى برهنه دوان دوان مى‏رفتم ولى با آنکه سیّد آهسته مى‏رفت من به ایشان نمى‏رسیدم. در اینجا یقین کردم که آن سیّد بزرگوار آقا امام زمان (علیه‏السلام) مى‏باشند.
     بعلت دویدن زیاد خسته شدم مقدارى استراحت کردم ولى چشمانم را از حضرت برنداشتم تا ببینم آقا به کدامیک از خانه‏ها که از دور نمایان شده بود مى‏روند تا من هم همانجا بروم و از همان دور دیدم که وارد یکى از خانه‏ها شدند پس از رفع خستگى به آنجا رفتم، درب منزل را زدم، شخصى آمد و گفت: چکار دارید؟ گفتم: سیّد را مى‏خواهم گفت: سیّد نیاز به اذن دخول دارد، صبر کن بروم تا براى شما اجازه بگیرم رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اجازه فرمودند، وارد شدم دیدم همان سیّد روى تخت کوچکى نشسته، سلام کردم و حضرت جواب مرحمت کردند و فرمودند بیایید روى تخت‏بنشینید، من اطاعت کردم و روبروى حضرت نشستم.
     بعد از احوالپرسى مى‏خواستم مسائلى را که برایم مشکل بود سئوال کنم، هر چه فکر کردم یادم نیامد بعد از مدتى دیدم آقا در حال انتظار هستند خجالت کشیدم و با شرمندگى تمام عرض کردم: آقا اجازه مرخصى مى‏فرمایید، فرمود: بفرمایید، از آنجا خارج شدم.
     هنوز چند قدمى راه نرفته بودم که آن مسائل به یادم آمد به خود گفتم من با این همه زحمت به اینجا رسیده‏ام و نتوانسته‏ام از آقا استفاده‏اى بنماایم باید خجالت را کنار گذاشته و مجدداً درب خانه را بزنم، درب را کوبیدم همان شخص آمد به او گفتم: مى‏خواهم دوباره خدمت آقا برسم، وى گفت: آقا نیست. گفتم: دروغ نگو، من براى کلاّشى نیامده‏ام، مسائل مشکلى دارم مى‏خواهم بوسیله پرسش از آقا برایم حل گردد. او گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى‏دهى؟ استغفار کن من اگر قصد دروغ کنم هرگز جایم در اینجا نخواهد بود ولى این مطلب را اجمالاً بدان که این آقا مثل افراد دیگر نیستند، این امام والا مقام که در مدت 20 سال افتخار نوکرى ایشان را دارم، براى یک مرتبه هم زحمت درب بازکردن را به من نداده‏اند.
     گاهى مشاهده مى‏کنم بر روى تخت نشسته‏اند و مشغول عبادت یا ذکر و گاهى مشاهده مى‏نمایم که تشریف ندارند ولى صداى مبارکشان به گوش مى‏رسد و گاهى ابداً، در خانه نیستند و برخى اوقات پس از گذشت چند لحظه مجدداً مى بینم که برروى تخت مى‏باشند و گاهى سه روز یا ده روز و یا تا چهل روز مى‏بینم که تشریف ندارند، کارهاى این آقاى بزرگوار با دیگران فرق دارد.
     گفتم: معذرت مى‏خواهم، از این نسبتى که دادم استغفار مى‏کنم امید است که مرا ببخشید،
     گفت: بخشیدم.
     گفتم: آیا راهى هست براى این که مسائل من حل شود؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (علیه‏السلام) در اینجا تشریف ندارند، نائبشان در اینجا ظاهر مى‏گردد و براى حل جمیع مشکلات آمادگى دارد.
     گفتم مى‏شود خدمتشان رسید؟ گفت: بله وارد شدم دیدم جاى آقا امام زمان (علیه‏السلام) آیةاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى نشسته است، سلام کردم و ایشان جواب دادند.
     بعد لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ گفتم الحمد للّه.
     سپس مسائل خود را یکى پس از دیگرى مطرح کردم و ایشام بدون تأمل جواب آنها را با آدرس بیان مى‏کرد و جوابها کاملاً قانع کننده بود.
     بعد از تمام شدن سؤال و جوابها دستش را بوسیدم و از خدمتش مرخص گردیدم.
     همینکه بیرون آمدم با خود گفتم: آیا این آقا سیّد ابوالحسن اصفهانى بود یا شخص دیگر ى به شکل و قیافه ایشان؟ لذا شک داشتم و با خود گقتم: براى بر طرف شدن شک بایستى به منزل ایشان در نجف بروم و همان سؤالها را بپرسم، اگر غیر از آن جوابها را داد معلوم مى‏شود که ایشان سیّد ابو الحسن نبوده و الّا خودشان بوده‏اند. به نجف که رسیدم سریعاً به منزل ایشان رفتم پس از سلام و جواب سلام، همانگونه که آنجا لبخندى زده بود، لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ و سپس سؤالها را مطرح کردم و ایشان به همان صورت بدون کم و زیاد جواب دادند، بعد فرمودند: حالا یقین کردى و تردیدت بر طرف شد؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار بله.
     وقتى که پس از بوسیدن دستش خواستم خارج شوم به من فرمود: در حال حیاتم راضى نیستم این جریان را براى کسى نقل کنى امّا پس از مرگ مانعى ندارد.(2)
      نمونه دیگر از مقامات معنوى ایشان
     آرى! مرحوم سیّد ابوالحسن اصفهانى از چنان تقوا و وارستگى برخوردار بود که وقتى فرزند برومندش سیّد حسن شهید شد، نه تنها صبر نمود بلکه به قاتل وى عفو و ترحّم روا داشت، سپس وقتى خواست از امر زعامت مسلمین کناره‏گیرى کند و درب منزب خویش را ببندد نامه‏اى (توقیع) از ناحیه حضرت مهدى (علیه‏السلام) توسط یکى از افراد موثّق بنام شیخ محمّد کوفى شوشترى که مکرراً مفتخر به ملاقات حضرت گردیده است، به دستشان رسید که حضرت به او فرموده بودند: «ارخص نفسک و اجعل مجلسک فى الدهلیز ... نحن ننضرک» یعنى «از اتاق خصوصى بیرون بیا و در راهرو منزل بنشین تا به آسانى در دسترس عموم مردم باشى و به حل مشکلات و دستگیرى از آنان بپرداز (و در مقابل مسائل و خطرات احتمالى نگران نباش زیرا) ما تو را یارى مى‏کنیم».(3)
    ...............
    1) محمّد شریف رازى، گنجینه دانشمندان، اسلامیه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 216، ج 3، ص‏81.
    2) احمد قاضى زاهدى، شیفتگان حضرت مهدى (علیه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، (1373 ه.ش)، ج 1،ص 115.
    3) محمّد شریف رازى، گنجینه دانشمندان، اسلامیه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 218.
    4) احمد قاضى زاهدى، شیفتگان حضرت مهدى (علیه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، 1373 ه.ش، ج 1، ص 122
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    یاقوت   
    شیخ على رشتى      بحارالانوار، ج 53، ص 292. 

    دانشمند فاضل آقاى شیخ على رشتى مى‏گوید: زمانى از زیارت حضرت سیدالشهدا«علیه‏السّلام» از طریق رودخانه فرات به نجف برمى‏گشتم. مسافرین کشتى که در آن بودم همه اهل شهر حلّه و مشغول لهو و لعب بودند فقط یک نفر در میان آنها باوقار و مؤدب بود که گاهى به خاطر مذهبش مورد طعن و اذیت واقع مى‏شد.
     بالاخره فرصتى پیش آمد ومن از آن مرد باوقار پرسیدم چرا آنها شما را اینگونه اذیت مى‏کنند؟ او گفت: اینها اقوام من و همگى سنى هستند. پدرم هم سنى بود ولى مادرم شیعه بود و من خودم هم سنى بودم اما به برکت حضرت مهدى«علیه‏السّلام» شیعه شدم. من گفتم: شما چطور شیعه شدید؟
     گفت: اسم من یاقوت و شغلم روغن فروشى در کنار پل شهر حلّه بود. چند سال قبل براى خرید روغن از روستاهاى اطراف شهر همراه جمعى از شهر خارج شدم و پس از خرید به طرف شهر به راه افتادیم. در بین راه در یکى از مناطق که استراحت کرده بودیم، من به خواب رفتم و وقتى بیدار شدم، دیدم دوستانم همگى رفته‏اند و من تنها در بیابان مانده‏ام. اتفاقاً راه ما با شهر حلّه راه بى آب و علفى بود که حیوانات درنده‏ى زیادى هم داشت و آبادى هم در آن نزدیکى نبود. به هر حال به راه افتادم اما راه را گم کردم و در بیابان سرگردان شدم. کم کم از درندگان وحشى و نیز از تشنگى که ممکن بود مرا از پاى درآورند به شدت به وحشت افتادم. به اولیاى خدا که در آن روز به آنها معتقد بودم مثل ابابکر و عمر و عثمان و معاویه متوسل شدم و از آنها کمک خواستم ولى خبرى نشد. در همین بین یادم آمد که مادرم به من مى‏گفت: ما امام زمانى داریم که زنده است و هر وقت کار بر ما مشکل مى‏شود یا راه را گم مى‏کنیم او به فریاد ما مى‏رسد و کنیه‏اش اباصالح است.
     من با خداى تعالى عهد بستم که اگر آن حضرت مرا از این گمراهى نجات دهد به مذهب مادرم که تشیع است مشرف مى‏شوم. بالاخره از آن حضرت کمک خواستم و فریاد مى‏زدم: یا اباصالح ادرکنى! 
     ناگهان دیدم یک نفر که عمامه‏ى سبزى به سر دارد، کنار من راه مى‏رود و راه را به من نشان مى‏دهد و مى‏گوید: به دین مادرت مشرف شو. همچنین فرمود: الان به منطقه‏اى مى‏رسى که اهل آن همه شیعه هستند.
     عرض کردم: آقاى من! با من نمى‏آیى تا مرا به این منطقه برسانى؟
     فرمود: نه! زیرا در اطراف دنیا هزاران نفر از من کمک مى‏خواهند ومن باید به آنها کمک کنم و آنها را نجات دهم.
     این را فرمود و فوراً از نظرم غایب شد.
     چند قدمى که رفتم به همان منطقه رسیدم که آن حضرت فرموده بود. در حالى که مسافت تا آنجا به قدرى زیاد بود که دوستانم روز بعد به آنجا رسیدند. وقتى به شهر حلّه رسیدیم من به نزد دانشمند بزرگ سیدمهدى قزوینى رفتم و ماجراى خود را براى او نقل کردم و شیعه شدم.1

    ...................

    1) اقتباس از بحارالانوار، ج 53، ص 292

    -----------------------------------------------------------------------------------------

    سردار محمدعلم‏خان   
    ابوالقاسم قندهارى    قندهار  عبقرى‏الحسان، ج 2، ص 76.

    ابوالقاسم قندهارى مى‏گوید: در سال 1266 ه در شهر قندهار نزد ملاعبدالرحیم رفتم. در منزل او جمعى از علما و قضات و خوانین افغانى نشسته بودند. سردار محمد علم خان و یک عالم عرب مصرى نیز بودند، من و پزشک اختصاصى سردار محمدعلم خان هم که شیعه بودیم در آن مجلس بودیم. سخن در مذمّت و نکوهش مذهب تشیع بود و این مذمّت تا به این حد ادامه پیدا کرد که قاضى‏القضات گفت: از خرافات شیعه آن است که مى‏گویند: مهدى«علیه‏السّلام» فرزند (امام) حسن عسکرى«علیه‏السّلام» در سال 255 هجرى در سامرا متولد شده و در سال 260 هجرى در سرداب خانه خود غایب گردیده و تا زمان ما هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود اوست. سپس همه‏ى اهل مجلس در سرزنش و ناسزاگفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند مگر عالم مصرى که قبل از این سخن قاضى‏القضات از همه بیشتر، شیعه را سرزنش مى‏کرد. فقط او ساکت بود. وقتى سخن قاضى‏القضات تمام شد، آن عالم مصرى گفت: چند سال پیش در مسجد جامع طولون به کلاس حدیث مى‏رفتم. فلان فقیه، حدیث مى‏گفت. سخن از شمائل (حضرت) مهدى«علیه‏السّلام» به میان آمد. بحث و اختلاف نظر بالا گرفت. ناگهان همه ساکت شدند. زیرا جوانى را به همان شکل و شمایل در حال ایستاده دیدند در حالى که قدرت نگاه‏کردن به او را نداشتند.
     وقتى سخن آن عالم عرب مصرى به اینجا رسید، ساکت شد. من دیدم اهل مجلس همگى ساکت شده‏اند و چشم‏ها به زمین دوخته شده و عرق از پیشانى‏ها جارى است. ازدیدن این وضع تعجب کردم. ناگهان جوانى را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است. به مجرد دیدن ایشان حالم دگرگون شد. توان دیدن چهره مبارک ایشان را نداشتم. مانند دیگر حاضرین در جلسه بى‏حس و بى‏حرکت شدم. حدود پانزده دقیقه همه در همین حال بودیم و بعد کم‏کم به خود آمدیم. هر کس زودتر به حال طبیعى برمى‏گشت بلند مى‏شد و مى‏رفت. تا آنکه همه‏ى جمعیت به تدریج و بدون خداحافظى رفتند. من آن شب تا صبح هم شاد بودم و هم غمگین، شاد بودم براى آنکه امام زمانم را ملاقات کرده بودم و غمگین بودم به خاطر آنکه نتوانستم یک بار دیگر بر آن جمال نورانى نگاه کنم و چهره مبارکش را دقیق به ذهن بسپارم. فرداى آن روز به کلاس درس رفتم. ملاعبدالرحیم مرا به کتابخانه خود خواست و در آنجا تنها نشستیم. ایشان گفت دیدى دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد«صلى اللَّه علیه و آله» تشریف آوردند و چنان تصرفى در اهل مجلس نمودند که قدرت سخن‏گفتن و نگاه‏کردن را از آنها گرفته و همگى شرمنده و پریشان شدند و بدون خداحافظى رفتند.
     روز بعد پزشک مخصوص سردار محمدعلم‏خان را دیدم. او نیز گفت: چشم ما از این کرامت روشن باد! سردار محمدعلم‏خان هم از مذهب خود سست شده و چیزى نمانده که او را شیعه کنم!
     چند روز بعد پسر قاضى‏القضات را دیدم. او به من گفت که پدرم تو را مى‏خواهد. هر چه عذر آوردم که نروم، نپذیرفت ناچار با او نزد قاضى‏القضات رفتم. در مجلس او جمعى از علماى اهل سنت و همان عالم مصرى و افرادى دیگر حضور داشتند. بعد از سلام واحوال‏پرسى با قاضى‏القضات او در باره مجلس چند روز پیش از من پرسید . من تقیه کردم و گفتم: من چیزى ندیده‏ام. غیر از سکوت اهل مجلس و پراکنده شدن بدون خداحافظى اهل مجلس متوجه مطلب دیگرى نشدم. آنهایى که در آنجا بودند گفتند: این مرد دروغ مى‏گوید چطور مى‏شود که در یک مجلس در روز روشن همه حاضرین ببینند و این آقا نبیند؟ قاضى‏القضات گفت: دروغ نمى‏گوید، شاید آن حضرت فقط خود را براى منکرین وجودش جلوه‏گر ساخته باشد تا موجب رفع انکار آنها شود و چون مردم فارسى زبان این نواحى (از جمله این مرد) پدرانشان شیعه بوده‏اند و از عقاید شیعه اعتقاد کمى به وجود امام عصر«علیه‏السّلام» براى آنها باقى مانده است، این مرد هم ندیده باشد. اهل مجلس نیز با اکراه و سختى و بعضى بدون اکراه سخن قاضى‏القضات را تصدیق کردند و حتى بعضى مطلب او را تحسین نمودند.(1)

    ......................

    1) اقتباس از برکات حضرت ولى عصر (ع)، ص 73، به نقل از عبقرى‏الحسان، ج 2، ص 76.

     



  • کلمات کلیدی : منجی
  • نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    ----------------------

    التماس دعا ـ ـ موسوی ـ قم