************************************************************************* ***** ***************************************************** تشرف یافتگان به محضر امام زمان (عــــج) ---5 - نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
برادرت را با نیکویى بدو سرزنش کن ، و گزند وى را به بخشش بدو به وى بازگردان . [نهج البلاغه]
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
 RSS 
 Atom 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 195044
بازدید امروز : 74
بازدید دیروز : 37
... درباره خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
مدیر وبلاگ : عاشق مهدی (عج)[77]
نویسندگان وبلاگ :
محمد
محمد[0]

مطالب و تصاویری پیرامون زندگی با برکت ائمه معصومین (س)

... لوگوی خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
... پیوندهای روزانه...
حضرت زهرا (س) [246]
امام حسن مجتبی(ع) [572]
امام سجاد (ع) [2409]
اینترنت رایگان [537]
پیامک رایگان [203]
امام جواد (ع) [248]
عضویت در سایت [57]
گنجینه تصاویر [249]
حضرت مهدى(عج) [134]
حضرت عباس (ع) [1275]
وبلاگ رایگان [68]
حضرت فاطمه معصومه (س) [1018]
حضرت امام خمینی(ره) [219]
مسجد مقدس جمکران [123]
پیکر سالم شهید پس از 16 سال [425]
[آرشیو(15)]


دسته بندی یادداشت ها
منجی[19] . اهل بیت(ع)[9] . معصومین(ع)[7] . اینترنت رایگان[2] . پیامک رایگان . تصاویر . شماره تلفنها . صالحین . عضویت رایگان . فرهنگ لغت . ماه محرم . معرفی وبلاگ . آشپزی .
.... بایگانی....
پیامبر مهربانی و رحمت حضرت محمد (ص)
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)
السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)
کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)
امام سجاد (علیه السلام)
امام نهم حضرت جواد الائمّه علیه السلام
یا صاحب الزمان (عج) یا فارس الحجاز ادرکنی
حضرت ابوالفضل عباس (علیه السلام)
حضرت امام خمینی(ره)
شهدا
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان

...حضور و غیاب ...
یــــاهـو
... دوستان من ...
قافله شهداء
مرکز اهداء اعضای بدن
اس ام اس خنده دار و طنز
سخن دل
دائره المعارف اعجاز قرآن
مجنون
ایجاد وبلاگ شخصی
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان
گنجینه تصاویر
*** عضویت در سایت ***
نقشه راههای کشور
شمیم حیات
ایجاد وبلاگ رایگان
حدیث نفس
عشق سرخ
یادداشتها و برداشتها
شهید محمدهادی جاودانی (کمیل)
انتظار نور
صحن دفتر دلم
عاشق آسمونی
لشکر فرهنگی یوسف زهرا
کشکول

... لوگوی دوستان من ...







... اشتراک...
  ... طراح قالب...


  • تشرف یافتگان به محضر امام زمان (عــــج) ---5

  • نویسنده : عاشق مهدی (عج):: 87/5/20:: 7:0 صبح

    تشرف سید عبداللّه قزوینى در مسجد سهله

    آقا میرزا هادى سلمه اللّه تعالى از سید جلیل نبیل سید عبداللّه قزوینى نقل فرمود: در سـال 1327 ، بـا اهـل و عـیـال به عتبات مشرف گشتیم.

    روز سه شنبه به مسجد کوفه مشرف شدیم. رفقا خواستند به نجف اشرف بروند، ولى من گفتم: خوب است شب چهارشنبه براى اعمال به مسجد سهله برویم و روز چهارشنبه به نجف اشرف مشرف شویم قبول کردند.

    به خادم گفتیم او هم رفت و شانزده الاغ براى همه رفقا کرایه کرد.

    رفـقا گفتند: ما شب در این بیابان حرکت نمىکنیم، ولى بالاخره اجرت همه مال‌ها را داده و با سه نفر زن که همراه داشتیم سوار و به سمت مسجد سهله حرکت کردیم، در حالى که الاغ‌هاى یدکى هم همراه ما بود.

    در مـسـجـد سهله نماز مغرب و عشاء را به جماعت خواندیم و مشغول دعا و گریه شدیم، یک باره مـتوجه شدیم که ساعت از هشت هم گذشته است.

    ترس زیادى بر من عارض شد که چگونه با سه زن، بـه تـنـهـایى، با مکارى عرب و غریب، در این شب تاریک به کوفه برگردیم.

    آن سال، همان سالى بود که شخصى به نام عطیه بر حکومت عراق یاغى شده بود و راهزنى مىکرد.

    با نهایت اضطراب، قلبا متوسل به ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف گردیده، روى نیاز و دل پـر سوز به سوى آن مهر عالم افروز نمودیم، ناگهان چون چشم به مقام حضرت مهدى (عج) که در وسـط مسجد است، انداختیم، آن مقام را روشن‌تر از طور کلیم اللّه یافتیم.

    به آن جا رفتیم و دیدیم سـیـد بزرگوارى با کمال مهابت و وقار و نهایت جلال و بزرگى در محراب عبادت نشسته است.

    پـیـش رفـتیم و دست مبارک آن سرور را گرفتیم و بوسیدیم.

    من خواستم دستشان را بر پیشانى خـویش بگذارم که حضرت دست خود را کشیدند و نگذاشتند.

    در این هنگام من هم مشغول دعا و زیـارت شدم و وقتى به نام حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشریف مىرسیدم و سلام مىکردم، ایشان جواب مىفرمودند: و علیکم السلام.

    از ایـن مـطـلـب بـرآشفته شدم که من به امام سلام مىکنم و این آقا جواب مىدهد، یعنى چه؟ از طرفى آن مقام شریف از روشنایى که داشت، گویا صد چراغ و قندیل در آن آویزان کرده بودند.

    در ایـن جـا آن سید بزرگوار روى مبارک به ما نمودند و فرمودند: با اطمینان دعا بخوانید.

    به اکبر کبابیان سفارش کرده‌ام شما را به مسجد کوفه برساند و برگردد. شما آنها را هم شام بدهید.

    چون این سخن را شنیدم با ایشان مانوس شدم و از ایشان التماس دعا کردم و سه حاجت خواستم: اول وسـعـت رزق و رفـع تنگدستى؛ دوم این که، محل دفن من، خاک کربلا باشد.

    این دو را قبول فرمودند.

    سوم فرزند صالحى خواستم ایشان قسم یاد کردند که این امر به دست ما نیست ساکت شدم و نگفتم که شما از خدا بخواهید، چون در اول جوانى زن پدرى داشتم و دختر خوبى از او در خانه بود.

    من از آن دختر خواستگارى کردم، ولى آنها او را به من نمىدادند، بلکه مىخواستند بـه شخص ثروتمندى بدهند.

    من در بالاى سر امام ثامن علیه السلام دعا کردم که فقط این دختر را به من بـدهـنـد و دیـگر از خدا اولاد نمىخواهم.

    این قضیه در خاطرم بود، لذا مانع از تکرار درخواست و اصرار گردیدم.

    عیالم پیش آمد و سه حاجت خواست: یکى وسعت رزق؛ دیگرى آن که به دست من به خاک سپرده شود و قبل از من از دنیا برود؛ سوم آن که در مشهد مقدس یا کربلاى معلى مدفون شود..

    هـمـه را اجـابـت فرمودند و همان طور هم شد.

    ایشان در مشهد مقدس فوت کرد و خودم او را به خاک سپردم.

    زن دیگرى که همراه ما بود، پیش آمد و عرض حاجت کرد و سه مطلب خواست: یکى شفاى مریضى که داشت.

    ایشان فرمودند: جدم موسى بن جعفر علیه السلام شفا عطا خواهدفرمود.

    دوم : ثروت و اعتبار براى فرزند.

    سوم : طول عمر براى خودش.

    هـمه را اجابت و قبول فرمودند و همان طور هم شد، یعنى مریض در کاظمین شفا یافت و خودش هم نود و پنج سال عمر کرد.

    من (میرزا هادى) از سید عبداللّه قزوینى پرسیدم: چند سال است که آن زن فوت کرده؟ گفت: تقریبا پنج سال.

    معلوم شد بیشتر از بیست سال بعد از قضیه باقى مانده و عمر کرده است و فـعـلا پـسرش از تجار ثروتمند است و اسم آن تاجر را هم برد، ولى حقیر نام او را در خاطرم ضبط نکرده‌ام.

    سید گفت: بعد از دعا و زیارت وقتى از مقام حضرت مهدى (عج) به بیرون پا نهادیم، همسرم به من گفت: دانستى این سید بزرگوار که بود و او را شناختى؟ گفتم : نه.

    گفت: حضرت حجت (عج) بود.

    از شـدت تعجب رو برگرداندم، دیدم جز یک فانوس که آویزان است از آن انوارى که به انداره صد چـراغ بود، اثرى نیست.

    تاریکى و ظلمت عالم را فرا گرفته بود و از آن سید بزرگوار خبرى نبود.

    دانستم آن روشنایی‌ها از اثر چهره نورانى آن سرور بوده است.

    وقـتـى بـه کنار مسجد آمدم، جوانى نزد من آمد و گفت: هر وقت آماده شدید ما شما را به مسجد کوفه مىرسانیم.

    گفتم: تو که هستى؟ گفت: من اکبر بهارى.

    خیلى وحشت کردم و دلم تنگ شد، چون خیال کردم مىگوید اکبر بهایى.

    گفتم: چه مىگویى؟ بهایى یعنى چه؟ گـفـت: من در همدان در محله کبابیان سکونت دارم و از روستاى بهار که یکى از نواحى همدان است، مىباشم و حضرت مستطاب، عالم سالک آقا میرزا محمد بهارى از اهل آن جا است.

    ایشان را شناختم و با او مانوس شدم.

    گفتم: آن سید بزرگوار را شناختى؟ گـفت: نشناختم، ولى دیدم خیلى جلیل القدر است و به من امر فرمود که شما را به مسجد کوفه برسانم.

    از مهابت ایشان نتوانستم حرفى بزنم و فورا قبول کردم.

    گفتم: آن سرور حضرت صاحب الامر (عج) بود و علایم آن را گفتم.

    آن جوان به وجد آمد و وقتى خواستیم مراجعت کنیم، خود و رفقایش که چهار نفر بودند، پیاده در رکـاب ما به راه افتادند و با آن که حدود دوازده الاغ خالى داشتیم و کرایه همه را هم داده بودیم در عین حال هیچ کدام سوار نشدند و پروانه وار در رکاب ما از شوق امر امام (عج) راه مىرفتند. وقتى به مسجد کوفه رسیدیم، به دستور امام (عج) غذا را حاضر و به همه آنها شام دادیم.

    منبع:

    کتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است که جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسک الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.

     



  • کلمات کلیدی : منجی
  • نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    ----------------------

    التماس دعا ـ ـ موسوی ـ قم