************************************************************************* ***** ***************************************************** کراماتی از مسجد مقدس جمکران - 3 - نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوند، آدم هفتاد ساله ای را که در رفتار و جلوه، چون جوان بیست ساله است، دشمن می دارد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
 RSS 
 Atom 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 193164
بازدید امروز : 22
بازدید دیروز : 24
... درباره خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
مدیر وبلاگ : عاشق مهدی (عج)[77]
نویسندگان وبلاگ :
محمد
محمد[0]

مطالب و تصاویری پیرامون زندگی با برکت ائمه معصومین (س)

... لوگوی خودم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــور خــــــــــــــــــــــــــــدا
... پیوندهای روزانه...
حضرت زهرا (س) [246]
امام حسن مجتبی(ع) [572]
امام سجاد (ع) [2409]
اینترنت رایگان [537]
پیامک رایگان [203]
امام جواد (ع) [248]
عضویت در سایت [57]
گنجینه تصاویر [249]
حضرت مهدى(عج) [134]
حضرت عباس (ع) [1272]
وبلاگ رایگان [68]
حضرت فاطمه معصومه (س) [1018]
حضرت امام خمینی(ره) [219]
مسجد مقدس جمکران [123]
پیکر سالم شهید پس از 16 سال [425]
[آرشیو(15)]


دسته بندی یادداشت ها
منجی[19] . اهل بیت(ع)[9] . معصومین(ع)[7] . اینترنت رایگان[2] . پیامک رایگان . تصاویر . شماره تلفنها . صالحین . عضویت رایگان . فرهنگ لغت . ماه محرم . معرفی وبلاگ . آشپزی .
.... بایگانی....
پیامبر مهربانی و رحمت حضرت محمد (ص)
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)
السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)
کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)
امام سجاد (علیه السلام)
امام نهم حضرت جواد الائمّه علیه السلام
یا صاحب الزمان (عج) یا فارس الحجاز ادرکنی
حضرت ابوالفضل عباس (علیه السلام)
حضرت امام خمینی(ره)
شهدا
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان

...حضور و غیاب ...
یــــاهـو
... دوستان من ...
قافله شهداء
مرکز اهداء اعضای بدن
اس ام اس خنده دار و طنز
سخن دل
دائره المعارف اعجاز قرآن
مجنون
ایجاد وبلاگ شخصی
اینترنت رایگان
ارسال پیامک رایگان
گنجینه تصاویر
*** عضویت در سایت ***
نقشه راههای کشور
شمیم حیات
ایجاد وبلاگ رایگان
حدیث نفس
عشق سرخ
یادداشتها و برداشتها
شهید محمدهادی جاودانی (کمیل)
انتظار نور
صحن دفتر دلم
عاشق آسمونی
لشکر فرهنگی یوسف زهرا
کشکول

... لوگوی دوستان من ...







... اشتراک...
  ... طراح قالب...


  • کراماتی از مسجد مقدس جمکران - 3

  • نویسنده : عاشق مهدی (عج):: 87/5/20:: 12:0 عصر

      

    بر اساس کرامت ثبت شده در دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران

    شناسنامه کرامت

    موضوع کرامت: شفاى سرطان بدخیم

    منبع کرامت: دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران، شماره 323

    مشخصات: خانم م - پ، 53ساله، خانه دار، اهل اصفهان

    زمان کرامت: نیمه شعبان 1377

    مکان کرامت: اصفهان

    تاریخ ثبت کرامت: 30/9/1378

    اسناد و مدارک: سى تى اسکن و رادیولوژى مرکز سى ستى اسکن امیر، سى تى اسکن مرکزى اصفهان، پاتولوژى دکتر دبیرى، رادیوگرافى دکتر ربیعى از قفسه، ستون فقرات، سونوگرافى از کلیه و لگن، هشت برگه آزمایش.

    زیر نظر متخصص: شاهى، وکیل زاده، امامى، ربیعى، قلمکار، جمشیدى، عباسیون.

    اظهار نظر پزشکى: اگر ایشان زنده باشند هیچ چیز جز معجزه کامل نمى‏تواند باشد.

    خلاصه کرامت به نقل ازهمسر شفا یافته:

    : بعد از اینکه همسرم را در بیمارستا ن سیدالشهداء اصفهان شیمى درمانى و ...

    ... و پرتو درمانى کردیم، براى عمل به تهران آمدیم ولى نتیجه‏اى حاصل نشد. با فرا رسیدن ایام نیمه شعبان به وجود مقدّس امام زمان علیه‏السلام متوسل شدیم و با گذر از مهدیه اصفهان از آقا شفاى ایشان را طلب کردم که همان شب همسرم حضرت حجة ابن الحسن را خواب مى‏بینند و با عنایت حضرت شفا پیدا مى‏کنند.

    شرح واقعه به قلم دکتر عزیزى:

    او را به چشم پاک توان دید چون هلال

    هر دیده جاى جلوه آن ماه پاره نیست

     

    آنچه در زیر مى‏خوانید، نه بیان یک داستان و نه شرح یک ماجرا، بلکه صورت یک واقعه است. در جهانى که در آن روابط اجزاء و پدیده‏ها بر اساس اصول تعریف شده علمى نقد مى‏گردد، نتیجه رویدادهایى از این قبیل، زنگ بیدار باشى است براى همه آنهایى که دستى دارند تا با شنیدن آن، از آستین غفلت در آورند و به آبى، عفریت خواب، از دیده برانند.

    در نیمه دوم سال 76خانمى 52ساله به علّت ابتلا به دردهاى شدید استخوان و احساس توده‏اى در ناحیه سینه، به پزشک مراجعه مى‏نماید. بیمار متأهل بوده و مبتلا به بیمارى قند وابسته به انسولین مى‏باشد. با توجه به نوع شکایت و نتایج حاصله از معاینات به عمل آمده، بیمار تحت اقدامات تشخیص پزشکى قرار مى‏گیرد.

    در قدم اول، پزشک معالج در عکس رادیولوژى تنه، متوجه وجود توده‏هایى بر روى دنده‏ها و ستون فقرات کمرى مى‏گردد. در این زمان به علّت شدّت دردهاى استخوانى، بیمار قادر به راه رفتن نبوده و جهت تسکین درد از مرفین استفاده مى‏نموده است.

    پس از آن، به سبب وجود توده در ناحیه سینه، بیمار تحت آزمایش نمونه بردارى از توده فوق قرار مى‏گیرد. جناب آقاى دکتر پرویز دبیرى که از اساتید مجرّب پاتولوژى کشور به شمار مى‏روند، نتیجه بررسى‏هاى خود را این چنین گزارش مى‏نماید: نمونه ارسالى متعلّق به توده‏اى از نوع بدخیم و از گروه سرطان "کارسینوم ارتشاحى" مى‏باشد.

    بعدها با انجام سى .تى .اسکن متوجه مهاجرت سلول‏هاى سرطانى از منشأ سینه به دیگر قسمت‏هاى بدن از جمله ستون فقرات، دنده‏ها، لگن، استخوان ترقوه و حتى استخوان جمجمه مى‏شوند.

    اکنون سرطان بسیارى از قسمت‏هاى بدن را در سیاهى خود فرو برده است، استخوان‏هاى جمجمه نیز از این سیاهى در امان نمانده است.

    اکنون دیگر امید بسیار اندکى به نجات بیمار وجود دارد. اولین گام درمان، بریدن سینه )ماستکتونى( است. در اینجا شدّت انتشار سلول‏هاى سرطانى به حدّى است که پزشکان معالج ضرورتى به انجام آن نمى‏بینند و قربانى در آخرین نفس‏ها، تحت شیمى‏درمانى و پرتو درمانى قرار مى‏گیرد.

    کور سوئى از امید در دلها "سوسو" مى‏زند. آیا این هر دو مى‏توانند گرمى حیات را به جسم نیمه جان مادر، باز گردانند؟! علم مى‏گوید: باتوجه به شدّت آلودگى بدن به سلول‏هاى سرطانى، پاسخ منفى است، حتى در صورتى که بیمار

    با دور بالاى داروهاى شیمى‏درمانى تحت معالجه قرار گیرد. در این میان عارضه اصلى شیمى درمانى، یعنى از بین رفتن سلول‏هاى مغز قرمز استخوان به وسیله مغز استخوان مرتفع مى‏گردد.

    پاسخ به درمان معمولا بیش از شش ماه به طول نمى‏انجامد و پس از این مدّت، سرطان مجددا عود مى‏نماید. به نظر مى‏رسد در اینجا از شیمى درمانى و رادیوتراپى تنها براى به تعویق انداختن زمان مرگ استفاده شده است، چرا که اکنون سلول‏هاى سرطانى با ورود به خون و مجارى لنفاوى همه بدن را به زیر سیطره خود در آورده است و در هر صورت، مرگ به سراغ بیمار خواهد آمد و بهبودى چیزى در حد غیر ممکن مى‏باشد.

    ولى اکنون بعد از گذشت دو سال، او زنده است و با جسمى فارغ از هرگونه سرطان، در بین ما و شاید بهتر از ما، بر روى این کره خاکى زیست مى‏کند. در بررسى‏هایى که در مورخ17/9/78به عمل مى‏آید، هیچگونه علائم و شواهدى، دال بر وجود سلول‏هاى سرطانى مشاهده نمى‏گردد. چه بسا انسان‏هایى که انتظار مرگ او را مى‏کشیدند، خود اکنون در زیر خاک مدفون‏اند و اکنون حضور جسمانى او بر روى زمین، همه آنهایى را که حیات را در فیزیولژى سلولى مى‏جویند به سخره مى‏گیرد و چراغى است براى همه آنهایى که در جستجوى خاموشى‏اند.

     حافظ این حالِ عجب با که توان گفت که ما

    بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

     همسر شفا یافته، مختصرى از چگونگى وقوع معجزه را این چنین نقل مى‏کند:

    بعد از اینکه همسرم را در بیمارستان سید الشهداء اصفهان مورد شیمى درمانى و پرتودرمانى قرار دادیم، به تهران براى عمل رفتیم که توسط دکتر عباسیون و دکتر امیر جمشیدى عمل جراحى انجام گرفت. بعد به اصفهان برگشتیم و عیالم را در خانه بسترى کردیم، هیچگونه‏نتیجه‏اى از درمان‏هاى متعدد حاصل نکردیم و حتى ایشان قادر به کوچک‏ترین حرکت هم نبودند.

    آن روزها، مصادف با ایام مبارک نیمه شعبان بود، شب تولد آقا امام زمان علیه‏السلام به حضرت متوسل شدیم و شفاى ایشان را طلب کردیم. بنده آن شب، چند شاخه گلى به خانه بردم و بالاى سر همسرم گذاشتم. همان شب ایشان بعد از اینکه به آقا حجة بن الحسن علیه‏السلام متوسل مى‏شوند، در ضمن گریه‏هاى زیاد، به خواب مى‏روند و وقتى از خواب بیدار مى‏شوند، مى‏فهمند که کسى دست راستش را به روبان سفید شاخه گل بسته است و آقا امام زمان علیه‏السلام او را شفا داده است. بنده خودم بعد از توسّلم، آقا را در خواب دیدم، حضرت به من فرمودند:

    "عیالت را به خانه بنده بیاور"

    مجددا هفته بعد، حضرت را در عالم رؤیا زیارت کردم، به آقا عرض کردم: یا أبا صالح المهدى، عیالم هنوز به خاطر بیمارى قندش دارو مصرف مى‏کند. حضرت فرمودند:

    "هر چیز خوراکى که به او مى‏دهید، با نام من باشد"

    بحمداللّه با شفاعت منجى عالم بشریّت، همسرم مصرف کلیه داروها را قطع کرد و کسى که نمى‏توانست حتى راه برود و همه دکترها از او قطع امید کرده بودند، شفاى کامل پیدا نمود. در حال حاضر هم، کارهاى روزمره خود را انجام مى‏دهد و لطف آقا امام زمان علیه‏السلام شامل حال ایشان گردید.

    گمان نمى‏کنم که تو مرا برانى از درت

    کجا جواب رد دهى به مستجار مضطرت

    گداى درگه توام تویى پناهگاه من

    مبند اى عزیز جان به روى این گدا درت

     دکتر توانانیا در رابطه با شفاى خانم م.پ در فرم اظهار نظر پزشکى نوشته‏ اند:

    "... باتوجه به همه شواهد و گزارش آزمایشگاه پاتولوژى و همچنین گزارش سى .تى .اسکن و شواهد دیگر، این بیمار مسجّلا مبتلا به سرطان بدخیم بوده است و از نظر طبّى اگر ایشان تا این لحظه17/10/78 که این جواب را به معاونت نگارش مى‏نمایم، زنده باشد، هیچ چیز جز معجزه کامل نمی تواند باشد

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------

    بر اساس کرامت ثبت شده در دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران

    شناسنامه کرامت

    موضوع کرامت: شفاى بیمارى لوپوس (روماتیسم)

    منبع کرامت: دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران، شماره 294

    مشخصات: خانم م - ف، 15ساله، محصل، اهل تهران

    زمان کرامت: 1/4/78 

    مکان کرامت: تهران

    تاریخ ثبت کرامت: 16/2/79

    اسناد و مدارک: پنج برگه آزمایش از آزمایشگاه تشخیص طبى دولت، سه برگه مرکز تحقیقات روماتولوژى با معاینات و آزمایشات کامل.

    زیر نظر پزشکان مجرب آقایان و خانم‏ها: دابشلیم، غریب دوست، جمشیدى، موثقى، اکبریان، رشیدیون، سلیم زاده، ناجى، شهرام، شعبانى، نجفى، ابوالقاسمى.

    اظهار نظر پزشکى:

    این نمونه جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است.

    خلاصه کرامت به نقل از شفا یافته:

    بیمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد که بعد از آزمایشات و مراجعات مکرر به بیمارستان، فهمیدیم که بیمارى من لوپوس از نوع ارتیماتوزسمتیک است و با اینکه فرد سالم باید بین 150هزار ت 500هزار پلاکت خون داشته باشد ولى پلاکت خون من به سه هزار رسیده بود و هموگلوبین که باید بین 11ت 18باشد به یک تا سه رسیده بود و به حالت "کُما" بودم که بعد از 9ماه بیمارى با توسل به امام زمان علیه‏السلام و حضور در مسجد مقدّس جمکران از مرگ و بیمارى شفا پیدا کردم.

    شرح واقعه از زبان شفا یافته:

    بیمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّت‏ها مراجعه به دکتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتیسمى" به نام "لوپوس" دچار شده‏اى. البته این بیمارى با حساسیّت به نور، زخم دهانى و درگیرى کلیوى همراه بود که در تاریخ 25/5/78 در بیمارستان بقیة اللّه علیه‏السلام مرا "بیوپسى" کردند و اطمینان حاصل کردند که این بیمارى "لوپوس" از نوع "ارتیماتوزسیتمیک" است، که در سه نوبت "فالس متیل پرد نیزولون" 500میلى گرمى و "ایموران" 50میلى و "پردنیزولون" 60میلى گرمى قرار گرفتم.

    در تاریخ5/7/78 به دستور دکتر اکبریان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان ب 1000میلى‏گرم "اندوکسان" قرار گرفتم که بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بیمارستان شریعتى حدود یک ماه بسترى شوم. بعد از ترخیص از بیمارستان، بیمارى من بیشتر شد، به حدى که دهان و بینى و گوشم شروع به خونریزى کرد و "پلاکت خون" پایین آمد. چون آدم سالم باید حدود 150000الى -500000پلاکت خون" داشته باشد و "هموگلوبین" بین 11ت 18باشد، ولى "پلاکت خون" من به 3000و "هموگلوبین" مغز استخوان من به 1ت 3رسیده بود و به حالت "کُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .یو ICU منتقل کردند و از من "عقیقه بیوپسى" به عمل آوردند و گفتند:

    مغز استخوان تو دیگر کار نمى‏کند.

    بعد از آزمایشات متعدد و زدن حدود 125گرم "I.V و " I.J هفته‏اى دو عدد آمپول GCSFیخچالى به من تزریق مى‏کردند و چشمانم هم دیگر قادر به دیدن نبود، هیچکس را نمى‏دیدم و حالت کورى به من دست داد.

    ما که از نظر مالى وضع خوبى نداشتیم و پدرم کارمند است، حدود دو میلیون تومان پول دارو و دوا دادیم. وقتى متوجه شدم، که چشم‏هایم نمى‏بینند، دیگر از همه جا مأیوس شدم و منتظر مرگ بودم. یک روز به پدر و مادر عزیزم که بیش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ یا بهبودى مرا مى‏کشیدند، دکتر ابوالقاسمى گفت:

    فلانى دیگر هیچ امیدى براى بهبودى دخترت ندارم.

    با شنیدن این حرف، همه اقوام و فامیل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مى‏کردند، روزهاى آخر، همه گریه مى‏کردند و تنها کسى که به من دلدارى مى‏داد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم که در آن لحظاتى که با مرگ دست و پنجه نرم مى‏کردم، بالاى سرم مى‏آمد و مى‏گفت: دخترم توکل به خدا کن، تو خوب مى‏شوى.

    من مى‏گفتم: پدر جان دیگر خسته شده‏ام، مى‏خواهم بمیرم و راحت شوم، شما هم اینقدر عذاب نکشید.

    پدرم با چشمان اشک‏آلود بیرون مى‏رفت، نمى‏دانستم کجا مى‏رود. یک روز که حالم خیلى بد بود مدیر مدرسه‏ام که واقعا باید گفت: مدیرى نمونه و با ایمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع کردند حدود یک ساعت قرآن تلاوت کردند.

    بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن کردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مى‏توانید بالاى سر این، دعاهایتان را بخوانید.

    از آن روز به بعد، نه گوشم مى‏شنید -چون در اثر خونریزى، گوشم کاملا کر شده بود- و نه مى‏دیدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ریخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردینزلون" حالت بدى پیدا کرده بود، به شکلى که گویا تمام بدنم را با چاقو بریده بودند.

    یک روز دکتر بهروز نجفى، متخصص پیوند مغز و استخوان گفت:

    باید از برادر یا خواهرش مغز استخوان به او تزریق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بیشتر طول نمى‏کشد که نتیجه‏اش یا مرگ است یا زندگى.

    پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟

    دکتر گفت: 15میلیون تومان.

    حدود 14میلیون تومان را افراد نیکوکار تقبّل کردند و پدرم باز مى‏بایست حدود دو میلیون تومان دیگر دارو مى‏خرید. چون پدرم حتى این مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گریه کرد.

    مادرم به پدرم گفت: چکار کنیم؟!

    پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دکتر چند روزى مهلت خواست.

    اقوام و فامیل و آشنایان هرکدام مبلغى را تقبّل کردند، پول را به بیمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نکرد و گفت: پول‏ها پیش خودتان باشد، چند روز دیگر از شما مى‏گیرم. وقتى فامیل‏ها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟!

    پدرم گفت: من نمى‏خواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى یک درصد امید به نجات او نیست چون دکتر نجفى حتى ده درصد به ما امید نداد.

    خلاصه برادر و خواهرم براى آزمایش خون به خاطر پیوند " H.L.A تایپتیگ" به بیمارستان آمدند و نتیجه آزمایش را پیش دکتر نجفى بردند، ایشان بعد از بررسى گفتند:

    خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمى‏توانند از این خواهر و برادر براى من مغز استخوان پیوند بزنند. دکتر

    با نا امیدى تمام به پدر و مادرم گفت: دیگر هیچ کارى از دست ما ساخته نیست.

    مادرم گفت: پس دخترم مى‏میرد؟!

    دکتر گفت: توکل به خدا کنید.

    وقتى از اطاق بیمارستان بیرون مى‏رفتند، مادرم خیلى گریه مى‏کرد و دائما خدا و ائمه علیهم‏السلام را صدا مى‏زد، اما نمى‏دانم چرا پدرم اصلا گریه نمى‏کرد و به مادرم مى‏گفت: خانم به جاى گریه کردن، دعا کن!

    و مادرم مى‏گفت: چقدر دعا کنم؟ هرچه دعا مى‏کنم حال دخترم بدتر مى‏شود!!

    تا اینکه یک روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزیزم من شفایت را گرفتم!

    آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاکت خونم پائین بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مى‏گفتند: مواظب باشید تکان نخورد، هر لحظه امکان مرگش مى‏رود.

    مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمى‏بینى که حالش خراب‏تر از همیشه است؟!

    بعد از چند دقیقه، دکتر غریب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسید. گفتم: آقاى دکتر دیگر نه مى‏بینم و نه مى‏شنوم. مرا بغل کرد و پیشانى مرا بوسید و گفت: تو خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

    مادرم گفت: دکتر، آیا امیدى به دخترم دارید؟! یا براى تسکین ما این حرف‏ها را مى‏زنید؟

    دکتر گفت: توکل به خدا کنید، انشاء اللّه خوب مى‏شود. بعد براى من که حالم خیلى خراب شده بود، چهار واحد پلاکت تزریق کردند و گفتند: او را به منزل ببرید، ولى مواظب باشید تکان نخورد و هفته‏اى یک بار آزمایش خون از او بگیرید و بیاورید. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا کردم و گفتم: بابا باز هم امید به زنده بودن من دارى؟

    پدرم با اینکه هیچ وقت پیش من گریه نمى‏کرد، ولى آن روز چون مى‏دانست من چشمانم نمى‏بیند راحت گریه کرد، حس مى‏کردم که گریه مى‏کند و با همان حال گفت:

    دختر عزیزم من شفاى تو را از امام زمان علیه‏السلام گرفته‏ام، چهل شب چهارشنبه نذر کرده‏ام که به جمکران، مسجد صاحب الزمان علیه‏السلام بروم و قبل از اینکه تو را مرخص کنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم یا تو را به من برگرداند یا بگیرد، بعد از دو، سه جلسه که به جمکران رفتم خواب دیدم تو شفا گرفته‏اى. تو خوب مى‏شوى، فقط همین طور که خوابیده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان علیه‏السلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست.

    من هم شروع کردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مى‏خواندم. جلسه هفتم بود که پدرم به جمکران مى‏رفت، صبح چهارشنبه که پدرم آمد، من بیدار بودم، مرا بوسید و به او گفتم:

    بابا مرا بلند کن مى‏خواهم بیرون بروم، با اینکه تا آن روز اصلا نمى‏توانستم تکان بخورم. پدرم گفت: یا امام زمان!

    زیر بغل مرا گرفت و بلندم کرد، آرام آرام راه مى‏رفتم و پدرم همانطور زیر بغلم را گرفته بود و مى‏دانستم که گریه مى‏کند، البته گریه‏اش از خوشحالى بود.

    خلاصه به امید خدا و یارى و شفاى امام زمان علیه‏السلام کم کم راه مى‏رفتم. جلسه دوازدهم بود که در خانه مى‏توانستم راه بروم، حس کردم که کمى مى‏بینم، همین طور که در اطاق راه مى‏رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند کردم تا ساعت دیوارى را ببینم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مى‏خواهى بدانى چند است؟

    گفتم: بابا فکر مى‏کنم مى‏بینم، ساعت30/11دقیقه است.

    پدرم خیلى خوشحال شد و شروع کرد براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم دیدى گفتم شفایت را از آقا گرفتم.

    همه خانواده براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام بلند صلوات فرستادیم. تا اینکه یک روز خانم دکتر شعبانى که از پزشکان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسید، خیلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب کرده‏ام.

    پدرم گفت: چرا خانم دکتر شعبانى؟!

    ایشان گفتند: به خاطر اینکه مى‏بینم که چقدر شما براى این دختر زحمت مى‏کشید و همیشه از خدا خواسته‏ام که: خدایا! لااقل به خاطر این همه بیمارى که درمان مى‏کنم، این دختر را به پدر و مادرش برگردان.

    بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم دیگر نا امید شده‏ام.

    پدرم گفت: خانم دکتر، دخترم خوب مى‏شود.

    دکتر گفت: واقعا روحیه خوبى دارید.

    پدرم گفت: خانم دکتر، به امام زمان علیه‏السلام توسل جسته‏ام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟!

    دکتر گفت: انشاء اللّه که شفا یافته باشد. ولى معلوم بود که باور نمى‏کند. بعد از چند روز، پدرم با دکتر غریب دوست تماس گرفت و براى ویزیت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378که پدرم سه شنبه‏اش به جمکران رفته بود، صبح چهارشنبه که از آنجا آمد مرا پیش دکتر برد.

    من در بغل پدرم بودم و از پله‏ها بالا مى‏رفتیم، وقتى به اطاق دکتر رسیدیم، دکتر با دیدن من خوشحال شد و بعد از معاینه گفت: خیلى بهتر شده، چکار کرده‏اید؟!

    برایم یک آزمایش نوشتند و قرار شد سه هفته دیگر پیش دکتر برویم. دیگر پلاکت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مى‏کردم و به نماز و عبادت مشغول بودم.

    مادر بزرگ و پدر بزرگم در ایام ماه محرّم چون هیئت دارند، یک گوسفند براى من نذر کردند، عمویم و پدرم هم هرکدام جداگانه یک گوسفند نذر کرده بودند.

    کم کم بدون کمک پدرم از جا بلند مى‏شدم و حرکت مى‏کردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مى‏دیدم. وقتى آخرین آزمایش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فکر مى‏کنم پلاکت خونم حدود 50000شده باشد.

    امّا پدرم گفت: دخترم بیش از اینهاست.

    پدرم بعد از اینکه جواب آزمایش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود که خیلى گریه کرده است. گفتم: بابا! پلاکت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسیده است؟

    پدرم گفت: عزیزم بنشین، ما هم نشستیم و گفت:

    وقتى از پله آزمایشگاه بالا مى‏رفتم، سرم را به طرف آسمان بلند کردم و دست‏هایم را بلند کردم و گفتم:

    یا امام زمان! یا پسر فاطمه! یا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر کردم که به مسجدت بیایم، اکنون چهارده هفته است که به آنجا رفته‏ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسین، تو را به جان عمویت ابوالفضل العباس علیه‏السلام، خودت مى‏دانى که چه مى‏خواهم، شفاى کامل دخترم را با این آزمایش نشان دهید.

    آزمایش را گرفتم، وقتى نگاه کردم،گریه‏ام گرفت. دکتر آزمایشگاه صدایم کرد و جریان را جویا شد. موضوع را به او گفتم. دکتر گفت: خبر خوشى برایت دارم، ما را دعا کن، پلاکت خون دخترت 140000و هموگلوبین 3/12شده است.

    همه از خوشحالى شروع به گریه کردیم و صلوات فرستادیم. پدرم جواب آزمایش را پیش دکتر غریب دوست برد. دکتر بادیدن جواب آزمایش گفته بود: من چیزى جز اینکه بگویم یک معجزه رخ داده است نمى‏توانم بگویم، خیلى عالى شده، دخترى که پلاکت خون او با زدن چهار پاکت به 27000الى 42000بیشتر نمى‏رسید، اکنون با نزول پلاکت، به 140000رسیده و هموگلوبین از صفر به 12/3رسیده است.

    دکتر یک آزمایش در تاریخ 1/4/79برایم نوشت. پدرم جواب آزمایش را به بیمارستان شریعتى نزد خانم دکتر موثقى و

    خانم دکتر ابوالقاسمى بردند و به دکتر ابوالقاسمى گفته بود:

    خانم دکتر این جواب آخرین آزمایش دخترم است.

    وقتى دکتر جواب آزمایش را نگاه کرده بود، به پدرم نگاهى مى‏کند و مى‏گوید: جمکران مى‏روى؟

    پدرم مى‏گوید: بله.

    دکتر مى‏گوید: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا کن، این یک معجزه است!

    الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شب‏هاى چهارشنبه به جمکران مى‏رود، خیلى دلم مى‏خواهد من هم بروم، ولى پدرم مى‏گوید: صبر کن، چشمانت کامل شوند و وضع مالى‏ام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مى‏برم.

    به پدرم مى‏گویم: بابا با این بدهکارى و این حقوق کارمندى چطور مى‏توانى بدهکارى حدود دو میلیون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مى‏گوید: دخترم همان آقایى که تو را به من برگرداند، همان آقا کمکم مى‏کند، نا امید شیطان است. و با همین جمله کوتاه، دلم گرم مى‏شود و مى‏گویم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مى‏کنم که آقاعنایتى بفرماید.

    این بود خلاصه‏اى از نه ماه بیمارى لاعلاج من که با توسل به حضرت امام زمان علیه‏السلام درمان شد.

    دکتر توانانیا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مى‏نویسد:

    ضمن آنکه گزارش ایشان را وقتى مطالعه مى‏کردم، باطنا تحت تأثیر نوشته ایشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گویا خودم وقایع را از نزدیک مشاهده مى‏کردم و همه مطالب عینا رخ نموده بود و گریه‏ام گرفت.

    به هر جهت این نمونه را که تقریبا جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است، و تقریبا همه چیز مستند مى‏باشد، ما مى‏توانیم با رفع اشکالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقه‏مندان ارائه دهیم.

    بازگشت به صفحه اصلی



  • کلمات کلیدی : منجی
  • نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    ----------------------

    التماس دعا ـ ـ موسوی ـ قم